تبليغاتX
جمعیت دانشجویان قشقایی مقیم تهران
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
ناگفته های دانش آموختگان مدارس عشایری

مدرسه ما در چهار راه زندان شیراز بود. هنوز هم هست. قرابت مکانی زندان عادل آباد بر مسئولان این مدرسه اثر زیادی گذاشته بود. سرپرستانی سوت به دهان و شلاق به دست که بدترین لحظه­ های زندگیم را با آنان سپری کردم. یادم هست آقای "ه"  برای تنبیه یکی از دانش­ آموزان مجبورش کرد سطل به دهان دور محوطه بچرخد. صحنه­ هایی که تداعی کننده مجرمان آفتابه به گردن طرح­های امنیت اجتماعی بودند. مگر می­ شود چنین صحنه­ های زیبایی را فراموش کنم. با آنکه دانش­ آموز تنبلی نبودم اما هیچ وقت محبوب سرپرستان عزیز نبودم چرا که کسانی می­توانستند این محبوبیت را کسب کنند که چشم و گوش سرپرستان در میان بچه­ ها باشند. که معروفترین آن­ها مجید جون معروف به مجید چای بود چون که ایشان علاوه بر ماموریت خطیر زیرآب زنی بچه ­ها، مسئولیت چای سلف سرویس را نیز برعهده داشتند. هنوزم وقتی آن شبی را که برق رفته بود و آقای سرپرست در کنج راهرو کز کرده بود تا بچه­ ها را نوازش کند یادم می­ آید، درد شلاقش را بر پشت کمرم احساس می­کنم. بعدها آقای سرپرست در ددمنشی آن­چنان پیشرفت کرد که به سرپرستی دبیرستان شهید بهشتی برای کنترل شیرهای رام نشدنی ایل که هنوز رگه­ هایی از آن شهامت را داشتند گمارده شد و این چنین است ترقی­ های روزگار ما. البته بودند سرپرستان شریفی که حاضر نبودند به هرکاری دست بزنند افرادی همچون آقایان سید عبدالحمید موسوی، بسنده، بهزادی، طهماسبی و ...

متاسفانه بهترین خاطرات این سه ساله را با کسانی دارم که قشقایی نبودند. آقایان طاهر حیدری­پور دبیر زبان محبوب بچه­ها، آقای حسینی، آقای غفاری، فریدونی و آقای دهقان مدیر بسیار دوست داشتنی که ما غبطه می­خوردیم که چرا دیر به مدرسه ما آمد و ما بیش از یک سال در خدمتشون نبودیم.

باور دارم که در زندگی بعضی از انسان­ها زخم­ هایی است که مثل خوره روح آن­ها را می­خورد. شلاق­ های کف دست، خودکارهای لای انگشت، کلاغ پر، پا مرغی، تحقیر، نوشته­ های روی دیوار، اتهام­ های بی­ پایه و اساس و بدتر از همه احضار ولی که باور کنید از احضار روح هم وحشتناک­تر بود و من چندین بار افتخار این تجربه شیرین را داشته­ ام. چرا که اولا پیدا کردن اولیایی که آدرس مشخصی نداشتند، کار آسانی نبود. ثانیا پدران ما هیچ وقت حاضر نبودند کارشان را بی ­خیال شده و به خاطر ما تا شهر بیایند. ثالثا با آمدن آن­ها خودشان نیز تحقیر می­شدند و در پایان خود نیز مهر تاییدی بر گفته ­های مسئولان مدرسه می­ زدند و چه بسا با چند تا سیلی ادبمان می­ کردند.

حالا با بیش از سیزده سال زندگی خوابگاهی من مانده ­ام و توقعات به­ جای مادری که روزگاری عزیزانش با سواد پنجم ابتدایی نان ­آور خانه ­شان بوده ­اند و پدری پیر که مکتب و مدرسه و دانشگاه، همه را مدرسه می­ داند (پسرم این مدرسه تو کی تمام می­شود؟) و این است که به بی­ ارزشی سواد و ارزش شهامتی که از من و امثال من گرفتند، بیش از همیشه ایمان دارم.

و اما حرف پایانی برای مدیران مراکز شبانه روزی

آنچه گفته شد داستانی نیست که آفریده ذهن من باشد بلکه خاطرات تلخ هزاران دانش ­آموزی است که محیط خشک و نظامی گونه خوابگاه­ های دانش ­آموزی را تجربه کرده ­اند.

مراکز شبانه روزی زندان گوانتانامو و دانش آموزانش تروریست­های القاعده نیستند. به شخصیت­هایشان احترام بگذارید و آن­ها را شجاعان بی­سواد فراری از درس و مدرسه و یا باسوادان ترسو و عقده ­ای بار نیاورید.

محسن غدیریان­فر

بهار 1388

EMAIL: MOHSEN_710@YAHOO.COM

|+| نوشته شده توسط ایلی در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:44 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar